از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود

روزها فکر من این است همه شب سخنم ----- که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

قایق ثروت کوروش

زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی
داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی
بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش
یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول
و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان
رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری
شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به
کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه
باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند
مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.***

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 12:48  توسط محمد   | 

سخنان جالب و زیبای بزرگان جهان درباره کوروش کبیر!

در ادامه مطلب

پرفسور ایلیف مدیر موزه لیورپول انگلستان :
در جهان امروز بارزترین شخصیت جهان باستان کورش شناخته شده است . زیرا نبوغ و عظمت او در بنیانگذاری امپراتوری چندین دهه ای ایران مایه شگفتی است . آزادی به یهودیان و ملتهای منطقه و کشورهای مسخر شده که در گذشته نه تنها وجود نداشت بلکه کاری عجیب به نظر می رسیده است از شگفتی های اوست .

دکتر هانری بر دانشمند فرانسوی – تمدن ایران باستان :
این پادشاه بزرگ یعنی کورش هخامنشی برعکس سلاطین قسی القب و ظالم بابل و آسور بسیار عادل و رحیم و مهربان بود
زیرا اخلاق روح ایرانی اساسش تعلیمات زردشت بوده. به همین سبب بود که شاهنشاهان هخامنشی خود را مظهر صفات (خشترا) می شمردند و همه قوا و اقتدار خود را از خدواند دانسته و آنرا برای خیر بشر و آسایش و سعادت جامعه انسان صرف می کردند .

آلبر شاندور – کورش بزرگ :
شاهنشاهی ایران که پایه گذار او کورش بزرگ است به هیچ وجه بر اساس خشنونت پی ریزی نشد . بلکه عکس آن صادق است زیرا با رعایت حقوق مردمان پایه گذاری شد . پارسیها با مساعدت یکدیگر و به یاری پادشاهان مقتدر خود عظمت وشکوهی را در تاریخ به جای گذاشته اند که نشانه نبوغ و نژاد پاک آنان است . نژادی که حماسه آنان را همچون آفتابی در تاریکی نشان میدهد . آنان درخششی در جهان از خود به جای گذاشته اند که برای آیندگان نیز خواهد ماند .

ژنرال سرپرسی سایکس :
خوش زبانی او از پاسخی که در داستان رقص ماهیان به یونانیان داده است آشکار است. مطالب کتاب مقدس (تورات) و نوشته های یونانی و سنتهای ایرانی همه همداستانند که کورش باستانی سزاوار لقب بزرگ بوده است. مردم او را دوست میخواندند.

ما نیز میتوانیم بدان ببالیم که نخستین مرد بزرگ آریائی  که سرگذشت اش بر تاریخ روشن است، صفاتی چنان عالی و درخشان داشته است .

ژنرال سرپرسی سایکس بعد از دیدار از آرامگاه شاهنشاه کورش بزرگ :
من خود سه بار این آرامگاه را دیدار کرده ام ، و توانسته ام اندک تعمیری نیز در آنجا بکنم، و در هر سه بار این نکته رایادآورده شده ام که زیارت آمارگاه اصلی کورش، پادشاه بزرگ و شاهنشاه جهان، امتیاز کوچکی نیست و من بسی خوشبخت بوده ام که بچنین افتخاری دست یافته ام. براستی من در گمانم که آیا برای ما مردم آریائی (هندواروپایی) هیچ بنای دیگری هست که از آرامگاه بنیاد گذار دولت پارس و ایران ارجمندتر و مهمتر باشد .

سرپرسی سایکس – تا ایران باستان :
در شاهنشاهی کورش زیبایی – مردانگی – شجاعت – قهرمانیت – عدالت به عیان دیده شده است . وی هیچگاه عیاشی نکرد . کاری که اکثر بزرگان گرفتار آن بوده و هستند . آزادی هایی که داشت به هیچ وجه به شخصیت او صدمه نزد و افکاری داشت که به راستی متعلق به تاریخ نبوده است .

کورش یکی از شخصیتهای بزرگ تاریخ جهان است . او ابتدا پادشاه سرزمین کوچکی بود . ولی پس از مدتی با اراده مصمم و قلبی آکنده از وطن پرستی امپراتوری را در تاریخ بنا نهاد که در کل جهان بی سابقه بود . این بدین دلیل بود که تاکنون هیچ کشوری نتوانسته بود اینچنین با صلح و احترام به عقاید دیگران کل خاورمیانه را تصاحب کند . او هیچ گاه
خوشگذران و تن آسایی نکرد .
هیچ گاه مغرور نشد و همیشه به یاد خداوند خود بود و برای احترام به مزدا حیواناتی را نثار می کرد . کاساندان دختر فرناسپه هخامنشی از دودمانی بود که از نجبای پارس محسوب می شدند و پدر و اجدادش در
چند نسل شاه پارسیان بودند .
کورش در شوخ طبی و انسانیت سرآمد زمان خود بود . من سه بار تا کنون موفق شده ام آرامگاه این ابر مرد آریایی را زیارت کنم و خداوند را برای این توفیق سپاس میگویم .

افلاطون – قوانین ( ۴۷۷ تا ۳۴۷ پیش از میلاد ) :
پارسیان در زمان شاهنشاهی کورش اندازه میان بردگی و آزادگی را نگاه می داشتند . از اینرو نخست خود آزاد شدند و سپس سرور بسیاری از ملتهای جهان شدند . در زمان او ( کورش بزرگ ) فرمانروایان به زیر دستان خود آزادی میدادند وآنان را به رعایت قوانین انسان دوستانه و برابری ها راهنمایی میکردند .

مردمان رابطه خوبی با پادشاهان خود داشتند ازاین رو در موقع خطر به یاری آنان میشتافتند و در جنگها شرکت میکردند . از این رو شاهنشاه در راس سپاه آنان راهمراهی میکرد و به آنان اندرز میداد . آزادی و مهرورزی و رعایت حقوق مختلف اجتماعی به زیبایی انجام میگرفت

هرودوت – تاریخ هرودو ت( ۴۸۴ تا ۴۲۵ پیش از میلاد ) :
هیچ پارسی یافت نمی شد که بتواند خود را با کورش مقایسه کند . از اینرو من کتابم را درباره ایران و یونان نوشتم تاکردارهای شگفت انگیز و بزرگ این دو ملت عظیم هیچگاه به فراموشی سپرده نشود .
کورش سرداری بزرگ بود . در زمان او ایرانیان از آزادی برخوردار بودند و بر بسیاری از ملتهای دیگر فرمانروایی می نمودند بعلاوه او به همه مللی که زیر فرمانروایی او بودند آزادی می بخشید و همه او را ستایش مینمودند . سربازان او پیوسته برای وی آماده جانفشانی بودند و به خاطر او از هر خطری استقبال میکردند .

هارولد لمب دانشمند امریکایی – کورش بزرگ :
در شاهنشاهی ایران باستان که کورش سمبول آنان است آریایی ها در تاجگذاری به کردار نیک – گفتار نیک – پندار نیک سوگند یاد میکردند که طرفدار ملت و کشورشان باشند و نه خودشان . که این امر در صدهها نبرد آنان به وضوح دیده میشود که خود شاهنشاه در راس ارتش به سوی دشمن برای حفظ کیان کشورشان می تاخته است .

گزنفون – کوروپد ا ی ( ۴۴۵ پیش از میلاد ) :
مهمترین صفت کورش دین داری او بود. او هر روز قربانیان برای ستایش خداوند میکرد . این رسوم و دینداری آنان هنوزدر زمان اردشیر دوم هم وجود دارد و عمل میشود . از صفتهای برجسته دیگر کورش عدل و گسترش عدالت و حق بود.
ما در این باره فکر کردیم که چرا کورش به این اندازه برای فرانروایی عادل مردمان ساخته شده بود . سه دلیل را برایش پیدا کردیم . نخست نژاد اصیل آریایی او و بعد استعداد طبیعی و سپس نبوغ پروش او از کودکی بوده است .
کورش نابغه ای بزرگ – انسانی والا منش – صلح طلب و نیک منش بود . او دوست انسانها و طالب علم و حکمت و راستی بود . کورش عقیده داشت پیروزی بر کشوری این حق را به کشور فاتح نمیدهد تا هر تجاوز و کار غیر انسانی را مرتکب شود .

او برای دفاع از کشورش که هر ساله مورد تاخت و تاز بیگانگان قرار میگرفت امپراتوری قدرتمند و انسانی را پایه گذاشت که سابقه نداشت . او در نبردها آتش جنگ را متوجه کشاورزان و افراد عام کشور نمی کرد . او ملتهای مغلوب راشیفته خود کرد به صورتی که اقوام شکست خورده که کورش آنان را از دست پادشاهان خودکامه نجات داده بود وی را خداوندگار می نامیدند . او برترین مرد تاریخ – بزرگترین – بخشنده ترین – پاک دل ترین انسان تا این زمان بود .

کنت دوگوبینو فرانسوی – ایران باستان :
شاهنشاهی کورش هیچگاه در عالم نظیر نداشت . او به راستی یک مسیح بود زیرا به جرات میتوان گفت که تقدیر او را چنین برای مردمان آفرید تا برتر از همه جهان آن روز خود باشد .

نیکلای دمشقی
کورش شاهنشاه پارسیان در فلسفه بیش از هر کس دیگر آگاهی داشت . این دانش را نزد مغان زرتشتی آموخته بود .

پرفسور کریستن سن ایران شناس – استاد زبان اوستایی و پهلوی :
شاهنشاه کورش بزرگ نمونه یک پادشاه “جوان مرد” بوده است . این صفت برجسته اخلاقی او در روابط سیاسی اش دیده میشده . در قواینن او احترام به حقوق ملتهای دیگر و فرستادگان کشورهای دیگر وجود داشته است و سرلوحه دولتش بوده . که این قوانین امروز روابط بین الملل نام گرفته است .

آلبر شاندور فرانسوی – شاهنشاهی کورش بزرگ :
کورش یکسال پس از فتح بابل برای درگذشت پادشاه بابل عزای ملی اعلام نمود . برای کسی که دشمن خودش بود . او مطابق رسم آزادمنشی اش و برای اینکه ثابت کند که هدف فتح و جنگ و کشتار ندارد و تنها به عنوان پادشاهی که ملتش او را برای صلح پذیرفته اند قدم به بابل گذاشته است و در آنجا تاجگذاری نمود . او آمده بود تا به آنان آزادی اجتماعی و دینی و سیاسی بدهد . در همین حین کتیبه های شاهان همزمان او حاکی از برده داری و تکه تکه کردن انسان های بیگناه و بریدن دست و پای آنان خبر میدهد .

پرفسور گیریشمن – ایران از آغاز تا اسلام :
کمتر پادشاهی است که پس از خود چنین نام نیکی باقی گذاشته باشد . کورش سرداری بزرگ و نیکوخواه بود . او آنقدر خردمند بود که هر زمانی کشور تازه ای را تسخیر می کرد به آنها آزادی مذهب میداد و فرمانروای جدید را از بین بومیان آن سرزمین انتخاب می نمود . او شهر ها را ویران نمی نمود و قتل عام و کشتار نمی کرد . ایرانیان کورش را پدر و یونانیان که سرزمینشان بوسیله کورش تسخیر شده بود وی را سرور و قانونگذار می نامیدند و یهودیان او را مسیح خداوند میخوانند.

کنت دوگوبینو سفیر اسبق فرانسه در تهران ( مورخ فرانسوی ) :
تا کنون هیچ انسانی موفق نشده است اثری را که کورش در تاریخ جهان باقی گذاشت – در افکار میلیونها مردم جهان بوجود آورد . من اذعان میدارم که اسکندر و سزار و کورش که سه مرد اول جهان شده اند کورش در صدر انها قرار دارد . وتا کنون کسی در جهان بوجود نیامده است که بتواند با او برابری کند و او همانطور که در کتابهای ما آمده است مسیح  خداوند است . قوانینی که او صادر کرد در تاریخ آن زمان که انسانها به راحتی قربانی خدایان می شدند بی سابقه بود

ویل دورانت – تاریخ تمدن ویل دورانت – مشرق زمین :
کورش از افرادی بوده که برای فرمانروایی آفریده شده بود . به گفته امرسون همه از وجود او شاد بودند . روش او در کشور گشایی حیرت انگیز بود . او با شکست خوردگان با جوانمردی و بزرگواری برخورد می نمود . بهمین دلیل یونانیان که دشمن ایران بودند نتوانستد از آن بگذرند و درباره او داستهای بیشماری نوشته اند و او را بزرگترین جهان قهرمان پیش از اسکندر مینامند . او کرزوس را پس از شکست از سوختن در میان هیزمهای آتش نجات داد و بزرگش داشت و او را مشاور خود ساخت و یهودیان در بند را آزاد نمود . کورش سرداری بود که بیش از هر پادشاه دیگری در آن زمان محبوبیت داشت و پایه های شاهنشاهی اش را بر سخاوت و جوانمردی بنیان گذاشت .

کلمان هوار – تمدن ایرانی :
کورش بزرگ در سال ۵۵۰ قبل از میلاد بر اریکه پادشاهی ایران نشست . وی با فتوحاتی ناگهانی و شگفت انگیز امپراتوری و شاهنشاهی پهناوری را از خود بر جای گذاشت که تا آن روزگار کسی به دنیا ندیده بود . کورش سرداری بزرگ و سرآمد دنیای آن روزگار بود . او اقوام مختلف را مطیع خود کرد . او اولین دولت مقتدر و منظم را در جهان پایه ریزی کرد . برای احترام به مردمان کشورهای دیگر معابدشان را بازسازی کرد . وی پیرو دین یکتا پرستی مزدیسنا بود . ولی به هیچ عنوان دین خود را بر ملل مغلوب تحمیل ننمود .

مولانا ابوالکلام احمد آزاد فیلسوف هندی -کورش بزرگ ( عباس خلیلی ) :
کورش همان ذوالقرنین قرآن است . وی پیامبر ایران بود زیرا انسانیت و منش و کردار نیک را به مردمان ایران و جهان هدیه داد . سنگ نگاره او با بالهای کشیده شده به سوی خداوند در پاسارگاد وجود دارد .

دیودوروس سیسولوس ( ۱۰۰ پس از میلاد ) :
کورش پسر کمبوجیه و ماندان در دلاوری و کارآیی خردمندانه حزم و سایر خصائص نیکو سرآمد روزگار خود بود . در رفتار با دشمنان دارای شجاعتی کم نظیر و در کردار نسبت به زیر دستان به مهر و عطوفت رفتار میکرد . پارسیان او را پدر می خواندند .

دکتر جهانگیر اوشیدری – دانشنامه مزدیسنا :
کورش به سال ۵۵۹ قبل از میلاد بر اریکه شاهنشاهی بنشست و در سال ۵۲۹ قبل از میلاد وفات یافت . پس از تسخیر بابل با مردمان شکست خورده بامهربانی رفتار کرد و اسیران یهودی را که بخت النصر از فلسطین به آن شهر آورده بود آزاد کرد و اجازه داد به فلسطین باز گردند . او فرمانی صادر کرد که معبد اورشلیم را که بخت النصر ویران کرده بود را با هزینه دولت ایران بازسازی کنند . کورش را در پارسه گرد که امروزه پازاردگاد نامیده می شود به خاک سپردند . او از مردان بزرگ تاریخ جهان است زیرا همه تاریخ نویسان نامدار جهانی از او به نیکی ستایش کرده اند . اوپادشاهی سیاستمدار – شجاع – با فتوت – با عزم و اراده – با گذشت و مهربان بود . او به عقاید دینی ملل مغلوب احترام می گذاشت . شهرهای ویران را دوباره آباد ساخت . او عقل و تدبیر را بر شمشیر و جنگ برتری داد . منشور جهانی او زینت بخش سازمان ملل متحد و جهان است .

اخیلوس ( آشیل ) شاعر نامدار یونانی – تراژدی پارسه :
کورش یک تن فانی سعادتمند بود . او به ملل گوناگون خود آرامش بخشید . خدایان او را دوست داشتند . او دارای عقلی سرشار از بزرگی بود.

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 12:41  توسط محمد   | 

7آبان روز بزرگداشت کوروش کبیر گرامی باد


دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دشوارترین قدم، همان قدم اول است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 12:38  توسط محمد   | 

گونه ناامید شوم، وقتی كه تو مهربان و صمیمی جویای حال منی!

اگر به فرض كه هیچ دلیلی بر حقانیت و صلاحیت امام حسین(ع) نباشد، بعد آدم یك بار دعای عرفه بخواند، می‌شود به «حسین» ایمان نیاورد؟ نشناسدش؟ عاشقش نشود؟ دیوانه‌اش نشود؟ آیا چنین چیزی امكان دارد؟...ای فریادرس غم‌ها و غصه‌هایم!...ای پشت و پناهم در هجوم بی‌رحم مشكلات!ای مونس و مأمن و یاورم در كنج عزلت و تنهایی و بی‌كسی! ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگی!

دكتر علی شریعتی: اگر به فرض كه هیچ دلیلی بر حقانیت و صلاحیت امام حسین(ع) نباشد، بعد آدم یك بار دعای عرفه بخواند، می‌شود به «حسین» ایمان نیاورد؟ نشناسدش؟ عاشقش نشود؟ دیوانه‌اش نشود؟ آیا چنین چیزی امكان دارد؟

«حمد و سپاس خدایی را سزاست كه تیر حتمی قضایش را هیچ سپری نمی‌شكند و لطف و محبت و هدایتش را هیچ مانعی باز نمی‌دارد و هیچ آفریده‌ای به پای شباهت مخلوقات او نمی‌رسد.
...جهل و نادانی من و عصیان و گستاخی من، تو را باز نداشت از اینكه راهنمایی‌ام كنی به سوی صراط قربتت و موفقم گردانی به آنچه رضا و خشنودی توست.
پس
هرگاه كه تو را خواندم، پاسخم گفتی؛
هرچه از تو خواستم، عنایتم فرمودی؛
هرگاه اطاعتت كردم، قدردانی و تشكر كردی؛
و هر زمان كه شكرت را بر جا آوردم، بر نعمتهایم افزودی؛
و اینها همه چیست؟
جز نعمت تمام و كمال و احسان بی‌پایان تو!؟
... من كدام یك از نعمت‌های تو را می‌توانم بشمارم یا حتی به یاد آورم و به خاطر بسپارم؟
... خدایا! الطاف خفیه‌ات و مهربانی‌های پنهانی‌ات بیشتر و پیشتر از نعمتهای آشكار توست.
...خدایا ! من را آزرمناك خویش قرار ده آن‌سان كه انگار می‌بینمت.
من را آنگونه حیامند كن كه گویی حضور عزیزت را احساس می‌كنم.


خدایا!
من را با تقوای خودت سعادتمند گردان
و با مركب نافرمانی‌ات به وادی شقاوت و بدبختی‌ام مكشان.
در قضایت خیرم را بخواه
و قدرت بركاتت را بر من فروریز تا آنجا كه تأخیر را در تعجیل‌های تو و تعجیل را در تأخیرهای تو نپسندم.
آنچه را كه پیش می‌اندازی دلم هوای تاخیرش را نكند
و آنچه را كه بازپس می‌نهی من را به شكوه و گلایه نكشاند.
...پروردگار من!
... من را از هول و هراس‌های دنیا و غم و اندوه‌های آخرت، رهایی ببخش
و من را از شر آنان كه در زمین ستم می‌كنند در امان بدار.


...خدایا!
به كه واگذارم می‌كنی؟
به سوی كه می‌فرستی‌ام؟
به سوی آشنایان و نزدیكان؟ تا از من ببرند و روی بگردانند؛
یا به سوی غریبان و غریبه‌گان تا گره در ابرو بیافكنند و مرا از خویش برانند؟
یا به سوی آنان كه ضعف مرا می‌خواهند و خواری‌ام را طلب می‌كنند؟
... من به سوی دیگران دست دراز كنم؟ در حالی كه خدای من تویی و تویی كارساز و زمامدار من.
...ای توشه و توان سختی‌هایم!
ای همدم تنهایی‌هایم!
ای فریادرس غم‌ها و غصه‌هایم!
ای ولی نعمت‌هایم‌!
...ای پشت و پناهم در هجوم بی‌رحم مشكلات!
ای مونس و مأمن و یاورم در كنج عزلت و تنهایی و بی‌كسی! ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگی! ای كسی كه هر چه دارم از توست و از كرامت بی‌انتهای تو!


...تو پناهگاه منی؛


تو كهف منی؛
تو مأمن منی؛
وقتی كه راه‌ها و مذهب‌ها با همه فراخی‌شان مرا به عجز می‌كشانند و زمین با همه وسعتش، بر من تنگی می‌كند، و...
...اگر نبود رحمت تو، بی‌تردید من از هلاك‌شدگان بودم
و اگر نبود محبت تو، بی‌شك سقوط و نابودی تنها پیش‌روی من می‌شد.

...ای زنده!
ای معنای حیات؛ زمانی كه هیچ زنده‌ای در وجود نبوده است.
...ای آنكه:
با خوبی و احسانش خود را به من نشان داد
و من با بدی‌ها و عصیانم، در مقابلش ظاهر شدم.
...ای آنكه:
در بیماری خواندمش و شفایم داد؛
در جهل خواندمش و شناختم عنایت كرد؛
در تنهایی صدایش كردم و جمعیتم بخشید؛
در غربت طلبیدمش و به وطن بازم گرداند؛
در فقر خواستمش و غنایم بخشید؛


من آنم كه بدی كردم من آنم كه گناه كردم
من آنم كه به بدی همت گماشتم
من آنم كه در جهالت غوطه‌ور شدم
من آنم كه غفلت كردم
من آنم كه پیمان بستم و شكستم
من آنم كه بدعهدی كردم ...

و ... اكنون بازگشته‌ام.
بازآمده‌ام با كوله‌باری از گناه و اقرار به گناه.
پس تو در گذر ای خدای من!
ببخش ای آنكه گناه بندگان به او زیان نمی‌رساند
ای آنكه از طاعت خلایق بی‌نیاز است و با یاری و پشتیبانی و رحمتش مردمان را به انجام كارهای خوب توفیق می‌دهد.
...معبود من!
اینك من پیش روی توأم و در میان دست‌های تو.
آقای من!
بال گسترده و پرشكسته و خوار و دلتنگ و حقیر.
نه عذری دارم كه بیاورم نه توانی كه یاری بطلبم،
نه ریسمانی كه بدان بیاویزم
و نه دلیل و برهانی كه بدان متوسل شوم.
چه می‌توانم بكنم؟ وقتی كه این كوله‌بار زشتی و گناه با من است!؟
انكار!؟
چگونه و از كجا ممكن است و چه نفعی دارد وقتی كه همه اعضاء و جوارحم، به آنچه كرده‌ام گواهی می‌دهند؟


...خدای من!
خواندمت، پاسخم گفتی؛
از تو خواستم، عطایم كردی؛
به سوی تو آمدم، آغوش رحمت گشودی؛
به تو تكیه كردم، نجاتم دادی؛
به تو پناه آوردم، كفایتم كردی؛
خدایا!
از خیمه‌گاه رحمتت بیرونمان نكن.
از آستان مهرت نومیدمان مساز.
آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مكشان.
از درگاه خویشت ما را مران.


...خدای من!
این منم و پستی و فرومایگی‌ام
و این تویی با بزرگی و كرامتت
از من این می‌سزد و از تو آن ...
...چگونه ممكن است به ورطه نومیدی بیفتم در حالی كه تو مهربان و صمیمی جویای حال منی.
...خدای من!
تو چقدر با من مهربانی با این جهالت عظیمی كه من بدان مبتلایم!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده‌ای با این همه كار بد كه من می‌كنم و این همه زشتی كردار كه من دارم.
...خدای من!
تو چقدر به من نزدیكی با این همه فاصله‌ای كه من از تو گرفته‌ام.
...تو كه این قدر دلسوز منی! ...
...خدایا تو كی نبودی كه بودنت دلیل بخواهد؟
تو كی غایب بوده‌ای كه حضورت نشانه بخواهد؟
تو كی پنهان بوده‌ای كه ظهورت محتاج آیه باشد؟
...كور باد چشمی كه تو را ناظر خویش نبیند.
كور باد نگاهی كه دیده‌بانی نگاه تو را درنیابد.
بسته باد پنجره‌ای كه رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زیانكار باد سودای بنده‌ای كه از عشق تو نصیب ندارد.


...خدای من!
مرا از سیطره ذلتبار نفس نجات ده و پیش از آنكه خاك گور، بر اندامم بنشیند از شك و شرك، رهایی‌ام بخش.
...خدای من!
چگونه ناامید باشم، در حالی كه تو امید منی!
چگونه سستی بگیرم، چگونه خواری پذیرم كه تو تكیه‌گاه منی!
ای آنكه با كمال زیبایی و نورانیت خویش، آنچنان تجلی كرده‌ای كه عظمتت بر تمامی ما سایه افكنده....
یا رب! یا رب! یا رب»

 

 


یا ثارالله یا سیدالشهداء یا اباعبدالله الحسین ادركنی و اشفع لنا عند الله ...
(برادران و خواهران! عاجزانه از شما التماس دعا دارم، دعا كنید خدای مهربان، حج و كربلا را روزی‌ام كند).

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 11:38  توسط محمد   | 

الهی! خانه کجا و صاحب خانه کجا؟

الهی! خانه کجا و صاحب خانه کجا؟

اندیشه  - قسمتی از نیایش های استاد علامه حسن زاده آملی

الهی! خانه کجا و صاحب خانه کجا؟

طائف آن کجا و عارف این کجا؟

آن سفر جسمانی است و این روحانی. آن برای دولتمند است و این برای درویش.

آن اهل و عیال را وداع کند و این ماسوا را. آن ترک مال کند و این ترک جان.

سفر آن در ماه مخصوص است و این راه همه ماه. و آن را یک بار است و این را همه عمر.

آن سفر آفاق کند و این سفر انفس، راه آن را پایان است و این را نهایت نبود.

آن می رود که برگردد و این می رود که از او نام و نشانی نباشد.

آن فرش پیماید و این عرش. آن مُحرم می شود و این مَحرم.

آن لباس احرام می پوشد و این از خود عاری می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 14:2  توسط محمد   | 

من كيستم؟

بسم الله الرحمن الرحيم

 اِقْرَأ بِاسْمِ ربَّكَ الَّذي خَلَق* خَلَقَ الانسانَ مِنْ عَلَق *اِقْرَأ وَ رَبُّكَ الَاكْرَمُ* اَلَّذي عَلَّمَ بِالقَلَم *عَلّمَ الِانسانَ ما لَمْ يَعلَم.** هُوَ الَّذي بَعَثَ في الاُمّيين رَسولاً مِنْهُم يَتلُوا عَلَيهِم آياتِهِ وَ يُزَكّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الكِتابَ وَ الحِكْمَهَ وَ اِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفي ضَلالٍ مبُين.

 

من كيستم؟

هر گاه محيط اطراف خود را مي نگريم. هستي و موجودات گوناگون آنرا مي بينيم،سپس در ديده هاي خود كاوش مي كنيم و گاه دست به قلم مي بريم و يافته ها  و انديشه هاي خود را مي نگاريم،اين سوال پيش مي آيد: براستي اين كيست كه مينگرد و مينگارد؟براستي اين چه حقيقتي است كه كاوش مي كند و يافته ها را با يكديگر مقايسه مي كند، بعضي موجودات را ضعيف و بعضي را قوي تر و كاملتر مي يابد و انسان را از همه موجودات هوشمندتر و كاملتر مي يابد و در بين افراد بشر، انسان دانا را ازنادان برترمي داند؟

كيست كه دست به قلم ميبرد و اطلاعات را طبقه بندي مي كند و بعد از آنها بهره برداري  مي كند؟ اين چه حقيقتي است كه در بين يافته هاي خود قدم برداشته و آنها را نسبت به يكديگر مقايسه مي كند؟ موجودات را شناسايي نموده و از يكديگر تفكيك مي كند وهمه هستي را به خدمت ميگيرد؟

چه خوب است بدانيم، اين كيست كه مي شنود و مي بيند و فكر مي كند ،آنگاه در شنيده ها و ديده ها و تفكرات خود سفر مي كند؟

گياه شناسي كه به شناسايي گياه، خاك و اصلاح بذرو... مي پردازد، تحقيق مي كند ،مي آموزد و اطلاعات خود را به دقت ثبت مي كند، چرا هرگز از حقيقت وجود خود، آن حقيقتي كه سالها آموخت و فهميد و تميز داد، سوال نكند؟از من كيستم كه مي فهمم ؟ و من كيستم كه تحقيق مي كنم؟

پزشكي كه بدن انسان و چگونگي رابطه بدن با محيط را شناسايي ميكند، به تحقيق در علل بيماري و درمان آن مي پردازد، چرا لحظه اي در فكر فرو نرود كه بگويد آنكس كه سالها در پي دانش و علم رفته است و اين علم پزشكي را آموخته است، كيست؟ دانشمند علوم تجربي كه بارها اعضا را بررسي كرده و بارها در آزمايشگاه آنها را موشكافي كرده است هر چه در تشريح دقيق شد، جايگاه انباشته شدن دانسته ها و اطلاعات را در هيچ عضوي نيافت. براستي دانايي از كجا  به دست مي رسد و روي كاغذ ثبت ميشود؟ او در تشريح مغز كاوش

نمود، نوشته ها و مفهوم ها را در سلولهاي مغز نيافت، پس خاطرات، دانائيها و دانش ها در كجاست؟ در كجاي مغزانباشته شده است؟ اگرمغز نيز از سلولها و ذراتي مادي تشكيل شده كه محتويات سلولهاي آن نيز دائماً در حال تغيير و تجديد هستند. پس آن خاطرات قديم در كجا ثبت است؟ كه هر گاه اراده مي كنيم آن خاطرات را ازعمق وجود خود فرا مي خوانيم؟ اين دانائي من كه دارائي من است در كجاست؟

در محيط اطراف خود سفر كرديم همه چيز را ديديم و شنيديم و لمس كرديم و بوئيديم، انديشيديم ،در بيرون خود سير كرديم اكنون سفر در خود را آغاز كنيم كه حكايتها در درون ماست.

 همه ما درابتداي امر مي دانيم كه هستيم و واقعيت داريم وديگر موجودات نيز هستند. اين قدرت ادراك هستي ،در وجود همه ما، به اندازه شعورما است ،آن كودك شيرخوار ادراك مي كند آنجا كه سينه مادر را به دهان مي گيرد و شير مي خورد، اگر از نهانٍِ وجود كودك بيرون بكشيد، خواهد گفت من مي دانم كه هستم و اين منبع شير نيز واقعيت و وجود دارد و چون هست به سوي آن رو مي كنم و آنرا مي طلبم. زيرا اگر شير وجود نداشت هرگز آنرا طلب نمي كردم . بنابراين اولين دريافت هرانساني كه پا به عرصه اين جهان مي گذارد ، درك هستي است. انسان در اولين مرتبه شهود ادراكي خود، در متنٍ هستي قرار مي گيرد.

از همان ابتدا قواي پنجگانه (حواس) كودك ، بخصوص دو قوه ادراكي بينايي و شنوايي كه بسيار قوي و وسيع عمل مي كنند، شروع به كار مي كند و كودك تا چشم باز مي كند، از خودش تا پدر و مادر و زمين و آسمان و ماه و خورشيد و جنگلها و درياها را مي بيند و با نظام هستي آشنا مي شود و مي يابد كه همه هستند، همه وجود دارند، منتهي از آنجا كه كودك است در آغاز الفاظ و اسامي را نمي داند، تا آنگاه كه از پدر و مادر خود، اسم  موجوداتي را كه مي بينيد سوال مي كند  و با الفاظ و عناوين آشنا مي شود، ‌اما حتي قبل ازآموختن اسم مادر، اسم شير، به وجود آن كاملاً آگاهي دارد.

ما مي خواهيم از ابتدائي ترين نقطه آغاز كنيم و بالا برويم؟ گويا كه اكنون براي اولين بار چشم و گوش خود را به روي جهان باز كرديم، به محض گشودن چشم و گوش چيزي به جز اينكه هستيم، نديديم و نشنيديم. با اعضا و جوارحمان همه را لمس كرديم و جز هستي، امر ديگري را نيافتيم، همه آفتاب و تاريكي شب، سرما، گرما همه را حس كرديم و فهميديم كه هستند و واقعيت دارند.

علامه حسن زاده آملي ازاين علم من كيستم؟اينگونه ياد مي كند:

معرفت نفس همان روان شناسي و خودشناسي است كه اقرب طرق به ماوراي طبيعت و صراط مستقيم خداشناسي است. انسان بزرگترين جدول بحر وجود، و جامع ترين دفتر غيب و شهود، و كاملترين مظهر واجب الوجود است.

اين جدول اگر درست تصفيه و لاي رو بي شود مجراي آب حيات و مجلاي ذات و صفات مي گردد. اين دفتر شايستگي لوح محفوظ شدن كلمات نوريه شجون حقائق اسماء و شئون رقائق طلّيه آنها را دارا ااست.

دفتر حق است دل به حق بنگارش

نيست روا پرنقوش باطله باشد 

سيرا انفسي غايت آن معرفت شهودي است كه لم اعبد ربالم اره، و سير آفاقي نهايت آن معرفت فكري كه اولئك ينادون من مكان بعيد  انسان كاري مهمتر ازخودسازي ندارد، و آن مبتني بر خود شناسي است.

ايشان در كتاب معرفت نفس آورده اند:

«وجود است كه مشهود ما است؛ ما موجوديم و جز ما همه موجودند؛ ما جز وجود نيستيم و جز وجود را نداريم و جز وجود را نمي‌يابيم جز وجود را نمي‌بينيم. وجود را در فارسي به هست و هستي تعبير مي‌كنيم. در مقابل وجود عدم است كه از آن به نيست و نيستي تعبير مي‌شود. و چون عدم نيست و نيستي است پس عدم هيچ است و هيچ، چيزي نيست تا مشهود گردد و اگر بحثي از عدم پيش آيد به طفيل وجود خواهد بود. پس وجود است كه منشأ آثار گوناگون است و هرچه كه پديد مي‌آيد بايد از وجود باشد نه از عدم. و من بديهي‌تر از اين درس چيزي نمي‌دانم.»

خلاصه اينكه جز هستي چيزي نيست و همه هستند و هر اثري از هستي است.

 

حال كه وجداناً و عياناً مي‌دانيم كه اين مميّز و حاكم، هر يك از ما است و هر يك از ما داراي اين چيز تميز دهنده است كه در هر حال و در هر جا و در هر وقت داراي آن است، مي‌پرسيم كه ذات آن چيز يعني گوهر و سرشت آن چيست و چگونه موجودي است؟ و اگر گفتيم در بيرون ما است، چگونه با ما ربط دارد؟ وانگهي ما كيستيم كه او در بيرون ما است؟ و اگر گفتيم در ما است در كجاي ما است؟ و اگر گفتيم عضوي از اعضاي پيدا يا پنهان ما است كدام عضو است؟

آيا انسان مرده، كه تمام اعضا و جوارج ظاهر و باطن او صحيح و كامل است داراي «آن چيز» است كه انسان مرده هم مميّز است؟ مي‌بينيم كه نيست؛ و اگر آن چيز هيچ يك از اعضا و جوارح نيست، پس به مردن، انسان چه شده است؟ آيا معدوم شده است يا باز موجود است؟ و اگر معدوم شده است آيا خودش نابود شده است و ذات خود را نابود كرده است يا ديگري او را نابود كرده است؟ و دربارة ديگري مي‌پرسيم كه اين ديگري كيست كه او را نابود كرده است، و چرا او را نابود كرده است، و او چرا از خود دفاع نكرده است؟ و اصلاً نابود كردن « بود» چه معني دارد و چگونه «بود» «نابود» مي‌شود؟ آيا مي‌توان باور كرد كه خودش نابود شده است و يا خودش ذات خود را نابود كرده است؟ و اگر باز موجود است به كجا رفته است و به مردن چه شده است؟ چرا او را با چشم نمي‌بينيم؟ اصلاً خود مردن يعني چه؟ فرق آن با زيستن چيست؟ موت چيست؟ حيات چيست؟ آيا مردن به معني معدوم شدن است يا معناي ديگري دارد؟

 و باز سؤال پيش مي‌آيد كه من كيستم كه داراي آن چيزم؟ آيا من غير از آن چيزم يا عين آنم؟ و اينكه مي‌گويم من تميز داده‌ام و من سنجيده‌ام، آيا گويندة اين مطلب يعني اين حاكم و مميّز و مقايس، غير از آن من است يا همان من است؟ و اگرگوئيم عين من نيست و جز من است، چگونه كاري را كه ديگري يعني آن چيز كرده است به خود نسبت مي‌دهم كه من كرده‌ام؛ و به همين منوال پرسشهاي بسياري پيش مي‌آيد. آيا نبايد در يك يك آنها بحث كرد؟ آيا نبايد اهل حساب بود؟ آيا نبايد بدانيم كيستيم؟ چگونه حكم مي‌فرمائيد؟

اينك تنها مطلب بي دغدغه‌اي كه بدان اعتراف داريم اين است كه هر يك از ما داراي چيزي هست كه بدان چيز تميز مي‌دهد و مقايسه مي‌كند و حكم مي‌نمايد و نتيجه مي‌گيرد. آن چيز را بايد به نامي بخوانيم؛ به هر اسمي بخواني مختاري، در نام‌گذاري دعوي نداريم؛ خواه قوة مميّزه‌اش خواني، خواه قوة عاقله‌اش نامي، خواه نفس ناطقه‌اش داني. خواه به روح يا به عقل  يا به خرد يا به جان يا به روان يا به نيرو يا به «من» يا به «انا» يا به ديگر نامها بدان اشارت كني. و آنچه در اين مقام اهميّت بسيار بسزايي دارد اين است كه بايد كتاب وجود خود را فهميده ورق بزنيم، و كلمه كلمة آنرا ادراك كرده و يافته و رسيده پيش برويم كه اين قوة مميّزه چيست؟ و اين انسان كيست؟ و كجائي است؟ و به كجا مي‌رود؟ و آغاز و انجامش چه خواهد شد؟ آيا عاطل و باطل است و تركيب و مزاجي اتفاقي است و با تراكم ذرّات اتمها و نوترونها و پروتنها به چنين صورتي پديد آمده است؟ و مردن، اضمحلال و انحلال و از هم گسيختگي آنها است و با ويران شدن بدن و خرابي آن، ديگر انساني نيست و كسي باقي نمانده است؟ چنانكه كوزه‌ اي اتفاقي پديد آمد و پس از چندي شكست و ديگر كوزه‌اي نيست؟ ببينيم از روي منطق دليل و برهان به كجا مي‌رسيم و چه نتيجه مي‌گيريم.

در ديگر سخن به اين نكته خواهيم پرداخت:

آيا آنچه مشهود ما است واقعيتي دارد يا نه؟ به عبارت ديگر آيا هستي را حقيقتي است يا اينكه هيچ چيز، حقيقتي ندارد؟ في‌المثل، همة‌ اين جهان هستي چون سرابي است كه به صورت آب مي‌نمايد، و چون نقش دومين چشم، لوچ است كه به شكلي درآمده است كه در نتيجه حق و واقع را مطلقاً انكار كنيم و مدعي گرديم كه وجود موجود نيست و سراي هستي پنداري و خيالي از ما است.

 منبع :معرفت نفس و شرح آن/ ج1/ علامه حسن زاده آملي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 0:28  توسط محمد   | 

آداب سالک الی الله

  آداب سائر و سالک الی الله

   1) قرآن،که صورت کتیبّۀ انسان کامل- أعنی حقیقت محمّدیّه(صلی الله علیه و آله و سلّم) است،به اندازه ای که از آن بهره برده ای به حقیقت خاتم(صلی الله علیه و آله و سلّم)تقرّب یافته ای:إقرأ و ارقه(بخوان و بالا برو).

    رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلّم)فرمود:« إنّ هذا القرآن مأدبة، فتعلّموا مأدبته ما استطعتم، و إنّ أصفر البیوت لجوف(لبیت خ) أصفر من کتاب الله تعالی»؛ یعنی این قرآن سفرۀ الهی(ادبستان الهی)است،پس از این ادبستان به مقدار استطاعتتان تعلیم گیرید،و همانا تهی ترین خانه ها آن است که از کتاب خداوند تعالی تهی باشد.

   پس ای اخوان صفا و خلّان وفا به مأدبه ای آیید که : فیها ما تشتهی الأنفس و تلذّ الأعین،یعنی در آن مأدبه آنچه اشتهای جان دارید موجود است و آنچه چشمها را می برد متحقّق است.

   عرفان و برهان و قرآن از هم جدایی ندارند و عرفان و برهان از بطون و اسرارند و بیانگر و زبان منطق وحی اند و قرآن و عرفان و برهان مساوی با انسان کامل اند که حجّت الله و قطب عالم امکان،و واسطۀ فیض الهی،و معصوم است و جان او وعای حقایق قرآن است.

   2)آیۀ عباد الرحمن،آخر سورۀ فرقان،از (عباد الرّحمن الّذین یمشون علی الأرض) تا آخر سوره،هر یک،دستور العمل کاملی است.

   3)در باب سیزذهم و باب بیستم ارشاد القلوب دیلمی آمده است که:

   قال النّبیّ (صلّی الله علیه و آله و سلّم):یقول الله تعالی:«من أحدث و لم یتوضّأ فقد جفانی،و من أحدث و توضّأ و لم یصلّ رکعتین فقد جفانی،و من صلّی رکعتین و لم یدعنی فقد جفانی،و من أحدث و صلّی رکعتین و دعانی فلم أجبه فی ما یسأل من أمر دینه و دنیاه فقد جفوته،و لست بربّ جاف»؛ یعنی نبی(صلّی الله علیه و آله ) فرمود که خداوند تعالی می فرماید:کسی که دچار حَدَث بشود و وضوء نگیرد پس به تحقیق مرا ستم کرده است،و کسی که محدث شد و وضوء گرفت ولی دو رکعت نماز نگذارد،پس به من جفا کرد،و کسی که دو رکعت نماز بخواند و مرا نخواند(یعنی  چیزی از من نخواهد)پس به من جفا کرد،و کسی که محدث شد و دو رکعت نماز گذارد و مرا خواند،پس من جوابش را در آنچه که از امر دین دنیایش خواسته است ندادم پس همانا من به او ستم کردم در حالیکه من پروردگار جفا کار نیستم.

   حالا که در این عمل سهلِ رخیص چنین نتیجۀ عظیمِ نفیس است،خوسا به حال آنکه از علوّ همّت خود بعد از ادای این دستور از حق تعالی مطلبی بخواهد که آن را زوال و نفاد نباشد،أعنی حلاوت ذکر و لذّت لقاء و شرف حضور بخواهد(اللّهم ارزُقنی حلاوةَ ذکرِک و لقائَک و الحضورَ عندک) ،و زبان حالش این باشد که:

   ما از تـو نـــــداریم به غیــر از تـو تمنــّا       حلوا به کسی ده که محبّت نچشیده است

   4) (و کلوا و اشربوا و لا تسرفوا).فضول طعام مُمیت قلب است،و مفضی به سرکشی نفس و طغیان او است،و از اجلّ خصال مؤمن جوع است.

              نه چندان بخور کز دهانت بر آید                   نه چندان که از ضعف جانت بر آید

   5)همانطور که فضول طعام مُمیت قلب است، فضول کلام نیز از قلب قاسی بر خیزد.از رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم)روایت است که:

   «کلام به غیر ذکر خدا را زیاد نکنید،چون که کثرت کلام به غیر ذکر خداوند،برای دل قساوت می آورد و همانا دورترین مردم از خداوند،قلب قاسی است».

   6)محاسبت نفس،که امام کاظم(علیه السلّام) فرمود:«از ما نیست کسی که درهر روز،خودش را محاسبه     نمی کند،که اگر عمل خوبی انجام داد از خداوند طلب زیادی آن نماید و اگر عمل بدی را مرتکب شد طلب مغفرت از پیشگاه خدا کند و بسوی او توبه نماید».

   7)مراقبت،و این مطلب عمده است.

   قال الله تعالی :« و کان الله علی کلّ شیء رقیباً» ،یعنی خداوند بر هر چیزی نگهبان است..

   و قال النّبیّ (صلّی الله علیه و آله و سلّم) لبعض أصحابه: «اعبد الله کأنّک تراه، فإن لم تکن تراه فهو یراک»،یعنی حضرت به بعضی از اصحابش فرمود:«عبادت کن خدا را مثل اینکه او را می بینی،پس اگر تو او را         نمی بینی،پس او تو را می بیند».

   8) ادب مع الله در هر حال،در باب چهل و نهم ارشاد القلوب دیلمی آمده است:روایت شده که نبیّ(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به سوی گوسفندانش خارج شد در حالیکه چوپان آنها را برهنه دید که داشت لباسش را از شپش پاک می کرد(و خودش لخت و برهنه بود)و تا حضرت را دید لباس پوشید،پس حضرت به او فرمود:

   برو که احتیاجی برای ما در چوپانی تو نیست،پس چوپان به حضرت عرض کرد برای چه؟حضرت در جواب فرمود:ما اهل بیتی هستیم که کسی را که ادب با خداوند را حفظ نمی کند و از او در خلوتش حیاء نمی کند،استخدام نمی کنیم و به کار نمی گیریم.

   9)عزلت،که سلامت در عزلت است،با خلق باش و نباش.

          هرگز میان حاضـر و غایب شـنیده ای             من در میان جمع و دلم جای دیگر است

   10)تهجّد، (و من اللیل فتهجّد به نافلةً لک عسی أن یبعثک ربّک مقاماً محموداً و قل ربّ أدخلنی مدخَل صدق و أخرجنی مخرَج صدق و اجعل لی من لدنک سلطاناً نصیراً)  

   11)تفکّر، قال الله تعالی: «الّذین یذکرون الله قیاماً و قعوداً و علی جنوبهم و یتفکّرون فی خلق السّموات و الأرض ربّنا ما خلقت هذا باطلاً سبحانک فقنا عذاب النّار.» 

   12)ذکر الله تعالی در هر حال ،قلبی و زبانی، قوله سبحانه: «و اذکر ربّک فی نفسک تضرّعاً و خیفةً و دون الجهر من القول بالغدوّ و الآصال و لا تکن من الغافلین*إنّ الّذین عند ربّک لا یستکبرون عن عبادته و یسبّحونه و له یسجدون . »

   13)ریاضت در طریق غلم و عمل بر نهج و روشی که در شریعت محمّدیّه(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مقرّر است و بس،که علم و عمل برای طیران به اوج کمال و عروج به معارج به منزلت دو بالند.

   14)اقتصاد،یعنی میانه روی در مطلق امور،حتّی در عبادت.

   15)مطلب در دو کلمه است:تعظیم امر خالق،و شفقت با خلق.

           فرزانه آن که خواهد تعظیم امر خالق              دیگر که باز دارد از خلق شرّ و شورش 

                                             

                                         منبع:کتاب حامل اسرار/ص ۴۸ (به نقل از نامه ها برنامه ها/ص ۲۶)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 0:27  توسط محمد   | 

چه کتاب های بخوانیم توصیه حضرت علامه حسن زاده

به جانم قسم!

آن که از کتب عقلی و صحف عرفانی یعنی  مطالعه ی کتاب هایی همچون تمهیدالقواعد -شرح قیصری بر فصوص الحکم-وشرح العیون فی شرح العیون- ومصباح الانس -وشرح محقق طوسی براشارات -و اسفار-وشفا-و فتوحات مکیه خودرا دور کند همانا خودرا از فهم خطاب محمدی-ص- یعنی قرآن دور کرده است و جان خود را از نیل به سعادت قصوایش محروم ساخته است.

حاشیه بر اسفار ( علامه حسن زاده آملی)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 0:27  توسط محمد   | 

دستورالعملي از آيت الله حسن زاده آملي - مدظله العالي

دستورالعملي از آيت الله حسن زاده آملي - مدظله العالي - 


بسم الله خير الاسماء
در حيرتم كه چه نويسم ؟! روي سخنم با كيست ؟ با خفته است يا با بيدار؟ اگر با خفته است ، خفته را خفته كي كند بيدار؟ و اگر با بيدار است ، بيدار در كار خود است.
و انگهي نويسنده چه نويسد كه خود نامه سياه و از دست خويش ، در فرياد است.
پيري و جواني چو شب و روز بر آمد
ما شب شد و روز آمد و بيدار نگشتيم.
بدنوع پشمها كه رشتيم و بد جنس تخمها كه كشتيم
خرما نتوان خورد از اين خار كه كشتيم
ديبا نتوان بافت از اين پشم كه رشتيم.
چون از كشتزارها خود، بي خبرم آسوده مي چرم ، آه اگر از پس امروز بود فردايي ! وليكن به قول شيخ اجل سعدي:
گاه باشد كه كودك نادان
به غلط بر هدف زند تيري
كلمه اي چند تقرير شود، و نكاتي اندك تحرير گردد، شايد كه دلپذير افتد.
مگر صاحبدلي روزي به رحمت
كند در حق درويشان دعايي
معرفت نفس ، طريق معرفت رب است ، كه از سيد انبيا و هم از سيد اوصيا - صلوات الله عليهما - ماثور است: من عرف نفسه فقد عرف ربه ، هر كس در خويشتن بينديشد و در خلقت خود تفكر و تامل كند، در يابد كه: اين شخص محير العقول ، واجب بالغير است ، بلكه خود و جميع سلسله موجودات را محتاج به حقيقتي بيند كه طرف و سر سلسله همه است و جز او ته همه ربط محض به اويند و چون معلول ، هر چه دارد، پرتوي از علت است ، تمام اشيا را مرايي جمال حق بيند. و چون معلول به علتش قائم است علت با معلول معيت دارد نه معيت مادي و اقتران صوري ، بلكه معيت قيومي كه اضافه اشراقي علت به ما سواهاست. و چون در سلسله موجودات ، اول علت است و با همه و در همه اول اوست ، پس اول ، علت ديده مي شود، سپس معلول
دلي كز معرفت نور و ضيا ديد
به هر چيزي كه ديد اول خدا ديد
اين بنده در ابياتي گفته است:
من به يارم شناختم يارم
تو به نقش و نگار، يعني چه ؟
عقل خبير اين لطيفه را از كريمه و هو معكم اينما كنتم
در مي يابد، و از گفتار حق سبحانه به كليمش كه انا بدك اللازم يا موسي مي خواند، و به سر و رمز اشارت ارسطو كه ان الاشياء كلها حاضرات عند المبدا الاول علي الضروره و البت پي مي برد. تا درجه فدرجه به جايي مي رسد كه مي بيند حقيقت امر، فوق تعبير بهعلت و معلو است. و چون وجود در هر جام قدم نهاد، خير محض و قدومش ، خير مقدم است ، و همه خيرات از يك حقيقت فائض شده اند كه ان من شي الا عندنا خزائنه ، پس كل الكمال و كمال الكل ، ، مبدا واجب الوجود است ، و عقل بالفطره عاشق آن كمال مطلق است كه العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان
و جنت اهل كمال ، همان كمال است كه جنت لقاست. در ابياتي گفته ام:
چرا زهد اندر هواي بهشت است
چرا بي خبر از بهشت آفرين است
بلكه ماسواه ، شتابان به سوي او رهسپارند. در غزلي گفته ام:
معشوق حسن مطلق اگر نيست ماسواه
يكسر به سوي كعبه عشقش روانه چيست
و متاله سبزواري چه نيكو فرموده است:
و كل ما هناك حي ناطق
و لجمال الله دوما عاشق

حالا كه عقل به فطر، طالب آن مقام است ، ناچار از موانع بايد بر حذر باشد، و اگر رهزني سد راه شد، لابد بايد با او بجنگد تا به مقصود رسد، بلكه بي رهزن نخواهد بود و نتوان بود.
در اين مشهد كه آثار تجلي است
سخن دارم ولي ناگفتن اولي است
و آن رهزن جز ما، ديگري نيست.
تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز
خوشا كسي كه در اين راه بي حجاب رود

در ترجيح بندي گفته ام:
زنگ دل را زداي تا يارت
بدهد در حريم خود بارت
به خداي عليم بي همتا
حاجبي نيست غير زنگارت
خواهش گونه گون نفساني
كرد در دام خود گرفتارت
شد خدا بينيت ز خود بيني
رفت دينداريت به دينارت
واي بر تو اگر كه مي خواهي
گرم داري به خويش بازارت
سر تسليم بايدت بودن
گر بزارت كشند بردارت
اندرين يك دو روزه دنيا
نرساني به خلق آزارت
تو بهشت و جهنم خويشي
تا چه خواهد كه بود اسرارت
گرچه بسيار تو بود اندك
ز اندكت مي دهند بسيارت
اي بنده خداي ! به خود آي و در حضور و مراقبت مي كوش كه:
در خلوتي ز پيرم كافزوده باد نورش
خوش نكته اي شنيدم در وجد و در سرورش
گفتا حضور دلبر مفتاح مشكلاتست
خرم دلي كه باشد پيوسته در حضورش
ندانم كدام ذره بي مقدار در خواب غفلت است تا بني آدم غافل باشد، اگر چه هيچ ذره اي بي مقدار نيست كه:
دل هر ذره را كه بشكافي
آفتابش در ميان بيني
يا ايها الانسان ما غرك بربك الكريك الذي خلقك فسويك فعدلك في اي صوره ما شاء ركبك
قرآن كريم صورت حقيقيه انسان كامل است و صراط مستقيم كه يهدي الي الرشد ، يهدي للتي هي اقوم
ره رها كرده اي. از آني گم
عز ندانسته اي ، از آني خوار
چز بدست و دل محمد نيست
حل و عقد خزينه اسرار
بيدار باش و از تن اسايي بر كنار باش كه:
ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست
عاشقي شيوه رندان بلاكش باشد
كام حيواني را به بي زبانها گذار، تو كه مشمول الرحمن علم القرآن خلق الانسان عمله البيان هستي ، اهل بيان باش ، خاموش باش تا گويا شوي. چشم ببند تا بينا شوي. رسول الله (ص) فرمود: غضوا ابصاركم ترون العجائب.
آب كم جوي ، تشنگي آور بدست
تا بجوشد آبت از بالا و پست
به خويشتن خطاب مي كنم: اي همبازي اطفال ! اي سرگرم به قيل و قال ! اي اسير اصطبل و علف ! اي دور از سعادت و شرف ! اي محبوس در لظاي (:: آتش) هوي ! اي محروم از جنت لقاء! عمر به بي حاصلي و بوالهوسي گذشت ، چه شود كه به خود آيي و ببيني چه كسي ! بل توثرون الحيوه الدنيا و الاخره خير و ابقي ، كلا بل تحبون العاجله و تذرون الاخره ندانم چه كسي در خانه دوست رفت و نا اميد و برگشت ؟!
يك صبح به اخلاص بيا بر در ما
گر كام تو بر نيامد آن گه گله كن

چه كسي سوز دلش به التهاب آمد و برد (:: خنكاي) اليقين عشق التهابش را فرو ننشاند؟
اي كه عاشق نئي ، حرامت باد
زندگاني كه مي دهي بر باد
در به روي هم باز است ، دربان ندارد، تعيين وقت لازم نيست ، هيچ عنوان و رسم نمي خواهد، جز اين كه:
در كوي ما شكسته دلي مي خرند و بس
بازار خود فروشي از آن سوي ديگر است

كمال اصفحاني چه خوش گفته است:
بر ضيافتخانه فيض نوالت منع نيست
در گشاده است و صلا در داده ، خوان انداخته
رهرو، چه زن باشد و چه مرد، چه آسيه و مريم ، چه جنيد و ابراهيم ادهم. به قول عمان ساماني:
همتي بايد قدم در راه زن
صاحب آن خواه مرد و خواه زن
غيرتي بايد به مقصد ره نورد
خانه پرد از جهان چه زن چه مرد
شرط راه آمدن نمودن قطع راه
بر سر رهرو، چه معجر، چه كلاه
سخني چند در آداب سائر الي الله بياوريم - كه پا در كفش بزرگان كنيم و تشبه به آنان كه من تشبه بقوم فهو منهم - آرزو بر جوانان عيب نيست !
1 - قرآن كه صورت كتيبه انسان كامل - اعني (::مقصودم) حقيقت محمديه - است ، به اندازه اي كه از ان بهره برده اي ، به حقيقت خاتم (ص) تقرب يافته اي ، اقرا و ارقه (::بخوان و بالارو) .
رسول الله (ص) فرمود: ان هذا القرآن مادبه ، فتعلموا مادبته ما التطعتم و ان اصفرا البيوت لجوف اصفر من كتاب الله تعالي. پس اي اخوان صفا و خلان وفا! به مادبه اي اييد كه فيها ما تشتهي الانفس و تلذ الاعين.
2 - اي عبادالرحمن ! تا سوره فرقان از عباد الرحمن الذين يمشون علي الارض تا آخر سوره ، هر يك دستور العملي كاملي است.
3 - در باب سيزدهم و باب بيستم ارشاد القلوب ديلمي آمده است كه: قال النبي (ص) : يقول الله تعالي: من احدث و لم يتوضا فقد جفاني ، و من احدث و توضا و لم نصل ركعتين فقد جفاني ، و من صلي ركعتين و لم يدعني فقد جفاني ، و من احدث و توضا و صلي ركعتين و دعاني فلم اجبه في ما يسال من امر دينه و دنياه ، فقد جفوته و لست برب جاف.
حالا كه در اين عمل سهل رخيص چنين نتيجه عظيم و نفيس است ، خوشا حال آن كه از علو همت خود بعد از دادي اين دستور از حق تعالي مطلبي بخواهد كه آن را زوال و نفاد نباشد، اعني حلوت ذكر و لذت لقا وشرف حضور بخواهد، و زبان حالش اين باشد كه:
ما از تو نداريم به غير از تو تمنا
حلوا به كسي ده كه محبت نچشيده است.
4 - و كلوا و اشربوا و لا تسرفوا انه لا يحب المسرفين فضول طعام ، مميت (::ميرانده) قلب است و مفضي (::كشاننده) به سركشي نفس ‍ و طغيان اوست ، و از جل خصال مؤ من ، جوع (::گرسنگي) است. نه چندان بخور كز دهانت بر آيد
نه چندان كه از ضعف جانت بر آيد
5 - همان طور كه فضول طعام ، مميت قلب است ، فضول كلام نيز از قلب قاسي بر خيزد. از رسول الله (ص) روايت است: لا تكثروا الكلام بغير ذكر الله ، فان كثره الكلام بغير ذكر الله ، قسو القلب ، ان ابعد الناس من الله القلب القاسي.
6 - محاسبت نفس ، كه امام كاظم (ع) فرمود: ليس منامن لم يحاسب نفسه في كل يوم ، فان عمل حسنا، استزادالله ، و ان عمل سيئا، استغفرالله تعالي منه و تاب اليه.
7 - مراقبت و اين مطلب عمده است. قال الله تعالي: و كان الله علي كل شي رقيبا. و قال النبي (ص) لبعض اصحابه: عبدالله كانك تراه ، فان لم تكن تراه ، فهو يراك.
8 - الادب مع الله تعالي في كل حال در باب چهل و نهم كتاب ارشاد القلوب ديملي آمده است: روي ان النبي (ص) خرج الي غنم له و راعيها عريان يفلي ثيابه ، فلما راه مقبلا لبسها، فقال النبي (ص) : امض فلا حاجه لنا في رعايتك.فقال. و لم ذلك ؟!) فقال: انا اهل بيت لا نستخدم من لا يتادب مع الله و لا يستحيي منه في خلوته.
9-العزله. سلامت در عزلت است. با خلق باش و نباش.
هرگز ميان حاضر و غائب شنيده اي
من در ميان جمع ودلم جاي ديگر است
10 - التهجد، و من الليل فتهجد به نافله لك عسي ان يبعك ربك مقاما محمودا و قل رب ادخلني مدخل صدق و اخرجني مخرج صدق و اجعل لي من لدنك سلطانا نصيرا.
11 - التفكر، قال الله تعالي: الذين يذكرون الله قياما و قعودا و علي جنوبهم و يتفكرون في خلق السموات و الارض ، ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار.
12 - ذكر الله تعالي في كل حال قلبا و لسانا. قوله سبحانه: و اذكر ربك في نفسك تضرعا و خيفه و دون الجهر من القول بالغدو و الاصلا و لا تكن من الغافلين ان الذين عند ربك لا يستكبرون عن عبادته و يسبحونه و له يسجدون.
13 - رياضت در طريق علم و عمل بر نهجي (شيوه اي) كه در شريعت محمديه (ص) مقرر است و بس ، كه علم و عمل براي طيران به اوج كمال و عروج به معارج به منزلت دو بالند.
14 - اقتصاد يعني ميانه روي در مطلق امور حتي در عبادت.
15 - مطلب در دو كلمه است: تعظيم امر خالق ، و شفقت با خلق. فرزانه آن كه خواهد تعظيم امر خالق
ديگر كه باز دارد از خلق شر و شورش
گفتار بسيار است ، ولي دو صد گفته چون نيم كردار نيست ، تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد.
و السلام علي من اتبع الهدي
قم ، حسن زاده آملي
21/3/1349ه. ش 

منبع: نامه ها برنامه ها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 0:25  توسط محمد   | 

تمثل و ارتباط با ارواح

تمثل و ارتباط با ارواح

«فأرسلنا إليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا» (سوره مريم، آيه 17) خداوند ما و شما را توفيق دهد. اگر مقداری مواظب نفس باشيم و اگر قوه خيال را که سرمايه شيرين و گرانقدری است يک مقدار آن را تربيت کنيم و تعليمش بدهيم و در تحت آدابی خاص آن را داشته باشيم، اوائل در خواب و بعد در بيداری اشباح و اشکال و ارواح را می‌بينيم چنانچه به مريم نشان داده شد.

تحف العقول در اوائل حديثی از علی بن شعبه از حضرت رسول - صلی الله عليه و آله - نقل می‌کند که حضرت فرمود: «مؤمن وقتی ايمانش قوی شد خوابهايش کم می‌شود و بايد اين طور باشد». وقتی به درجات عالی رسيد ديگر چه حاجت که خواب ببيند، در بيداری مشاهده می‌کند. روايت خيلی شيرين و عرشی است. مؤمن وقتی ايمانش قوی شد رؤيايش کم می‌شود و در بيداری می‌بيند. غرض خداوند که توفيق دهد و مواظبت و مراقبت مرحمت فرمايد و انسان کشيک نفس کشيد و قوه خيال را پروراند و تربيت کرد و به آن آمادگی داد می‌بينی که اشباح و اشکال را چگونه مشاهده می‌کند. مريم صديقه (س) که خدواند می‌فرمايد «فأرسلنا إليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا» مشاهده می‌نمود. جناب عالی هم اين طور می‌توانی ببينی. هر کسی به اقتضای ذات انسانی و نفس خودش، اگر مواظب خودش بوده باشد و خود را در مسير تکامل نگه دارد و برنامه قرآن را که «إن هذا القرآن يهدي للتي هي أقوم» (سوره اسراء، آيه 9) در خود پياده کند. می‌بينيم که خواب‌های خوش، بيداری‌های خوش، گفت‌وشنودهای خوش، رفقای خوش دارد. روز که وارد می‌شود آرزوی شب می‌کند که دوباره با آن رفقا، با آن افرادی که وارد می‌شوند، با تمثلات صحبت و حرف داشته باشد.

يک وقتی کسی آمد برايم گفت: «می‌خواهی دستور احضار اجنه را به شما بدهم؟» گفتم: «نمی‌خواهم. من با اين همه مشغوليات و با افراد زيادی که سر کار دارم کم است که با اجنه هم سر کار پيدا کنم.» خوب حالا می‌بينی که انسان آرزو می‌کند شب را با ارواح ملکوت محشور بوده باشد.

منبع:از کتاب صد و ده اشاره استاد علامه حسن‌زاده آملی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 0:21  توسط محمد   |