سلام به همه دوستان

 امروز چند تا متن ادبی زیبا واستون می زارم

 

 

فردا که به محشر اندر آید زن و مرد وز بیم حساب روی ها گردد زرد

من عشق تو به کف نهم پیش روم گویم که حساب من از این باید کرد

  

 عشق آمد و خاک محنتم بر سر ریخت زان برق بلا به خرمنم اخگر ریخت


خون در دل و ریشه ی تنم سوخت چنان کز دیده بجای اشک خاکستر ریخت

 

ساحل مواج عشقی دور بود

پرترک , بی نفخه و مخمور بود.

نم نمک ابر باریدن گرفت

رو به هستی عشق پاشیدن گرفت.

جان ساحل گل شد از این بوسه ها

جویها و برکه ها و بیشه ها...

مرغکانی آمدندش سوی جان

سجده می کردند و می نوشیدند آن

ساحل تا به دریا بست یافت

هر طرف سینه اش را می شتافت

موج بر موج بوسه هایش می نمود

سجده با خاک (نیازش) می غنود.

تا که یک شب (ماه) حلقهء رخ را نمود!

بر تن لرزان دریا جلوه ای را رو نمود

گفت: دریا , هیچ دانی چیستم؟!

در فراغ عشق خورشید زیستم!

آه! دریا ؛ دریغا از من و وصل نگار

هی دریغا حجله ام اغوای یار!

ساحل از (حسرت) به تنگی خشک شد

گفت: حاشا که منم با(آب) جفت.

دور باد چشم نامحرم از تن محبوب من 

کور باد ماه و انجم یا چشم اهرمن!

(ماه) لاغر و لاغر شد خجل

پس به جذ ب حجب ماه پشت ابر؛

آب هم جزر یافت بر حکم (جبر)

ساحل از این دوری آهی می کشید

جنبش جانش به خاموشی خزید

گفت: یارب ای خدا! من را ببخش

دیگر از این جفایم ، باز بخش.

من چه کردم باشب و بیهودگی؟!

من چه آسودم از این شرمندگی!

یاربا (پیمان) پای معشوقم بدار

تاکنم نجوای عاشق ؛ گوش دار

بعد از آن ساحل همه وسعت گرفت

بر تن محبوب عکس ماه و ماهی می گرفت

گفت: جلوه کن ماها تا صبح بر معشوق من.

تا شود زین وحدتم ، صبح هم.

صبح شد؛ خورشید خنده ای از عشق داشت

بر زمین و برجهانی ؛ نور کاشت

ماه امشب نقره گون بود از شگفت

حجلهء ساحل زین وصل هم سبزی گرفت...!